عرفان؛ تلاطم عشق در رنگها و مویرگها زندگیست دست هایی سازنده که از دوردستها میآید هم دریاست هم موج ساحل و قایقاش که چه “طوفان حریق”! صیادی از اینسان کامل بگذار صیدت کند تورش بافت پنجههای “آزادی” است.
گویی موجودی از افسانه ها و اساطیر فراموش شده است در حجم جسمانیت بر چهار پا نیمهایش از اظلاع بهشت نیمهایش از مساحت جهنم باری … از شمایل آن صوفینما آن نامسلک میگویم که دلش را با قلکی سفال اشتباه گرفته و بر این سان همچنان سرگشته گِرد خویش است